ای لطافت باران به جستجوی تو ام
دیشب خوابتو دیدیم جشن عروسیت بود و مامان و بابای منو دعوت کرده بودی نمی دونم چرا انگار قبلا تو یه خواب دیگه دیده بودم که اومدی بودی خواستگاری من و ما رفته بودیم محضر و من اونجا ترسیده بودم و این تصمیم به نظرم یه دفه ای و هول هولکی اومده بود و قبول نکرده بودم
همه خیلی راحت پذیرفته بودن خانواده من خانواده تو حتی شاید من وتو
اما تو
یه دریا حرف تو اوقیانوس چشمات داشتی هیچی نگفتی هیچ کاری هم نکردی اما نمی دونم با دل بابای من چی کار کردی که عاشقت شد روت حساب کرد واسه همین بود که واسه جشن عروسیت دعوتش کردی واسه همین بود که بابا زیباترین گل همیشه بهار جهان رو که من برای اولین بار بود میدیدم تو یه گلدون بلور کوچیک گذاشته بود و میخواست به تو هدیه بده
چند شاخه گل بنفش رنگ خیلی ریز که بیشتر شبیه یه بوته گل وحشی بود تا شاخه گلهای توی گلفروشی
همون قدر زیبا وحشی لطیف و جذاب
برای من و مامان سوال بود که آخه نمیشه و عرف نیست همچین چیزی رو برای عروسی هدیه داد بعد بابا با یه آرامش و ذوق خاصی در حالیکه انگار زمان برای انجامکارای اون متوقف شده گل ها رو از آب برداشت گلها تو دستش تبدیل به یه تابلو کوچیک شد اونها رو با مهارت و به آسونی تو یه قاب چوبی دست ساز جا زد دور قاب چوبی رو با ظرافت و سرعت و مهارت تراشید وقتی که چوب صیقل خورد و یه رنگ عنابی قشنگی ازش بیرون اومد میخواست بده به حمید که دورش رو خطاطی کنه و اون به نظر من خاص ترین زیبا ترین با ارزش ترین و مناسب ترین هدیه ای بود که میشد برای جشن عروسی برد
و این سوال تو سر من بود که چرا بابا همه زیبایی و لطف جهان رو ریخته بود تو این هدیه و انقدر با آرامش اون رو برای تو میاورد؟
اون دخترخانمِ حتما زیبا کی بود که دل تو رو برده بود؟
چقدر دلم برای خودم و سوالایی که تو سرم بود میسوخت
چه اهمیتی داره ...